تاریکی درون تاریکی

تاریکی درون تاریکی دروازه ای به تمام ادراک

تاریکی درون تاریکی

تاریکی درون تاریکی دروازه ای به تمام ادراک

واژه های حقیقی، متناقض جلوه می کنند.

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۴ شهریور ۹۴، ۱۲:۴۷ - amir
    سلام
  • ۱۵ بهمن ۹۳، ۲۱:۳۹ - دیجی نقد
    ممنون

بر عشق چو می‌چسبد عاشق ز چه رو خسپد

چون دوست نمی‌خسپد با آن همه مطلوبی

  • هیوا

اما ای دیوانه، برای بدرود این آموزه را به تو پیشکش می‌کنم: 


آنجا که دیگر نمی توان عشق ورزید، باید آن را گذاشت و گذشت.


چنین گفت زرتشت، و دیوانه و شهرِ بزرگ را گذاشت و گذشت.

  • هیوا

اینجا کودکی مشغول ساختن قلعه شنی است. او قلعه ای می‌سازد از دیدنش لذت می‌برد و بعد آن را خراب می‌کند و دوباره شروع به ساختن می‌کند. تاریخ جهان در اینجا به ثبت رسیده و رویدادهای مهم در این محل به وقوع پیوسته است. در اینجا زندگی مثل دیگ جادوگران در جوش و خروش بوده، در اینجاست که وزش باد زمانه را به نوسان در‌می‌آورد. تاریخ ساخته و باز خراب می‌شود. ما با جادو می‌آییم و با فریب می‌رویم. همواره چیزی در کمین نشسته است تا جای ما را عوض کند. زیر پای ما سفت و محکم نیست. حتی روی شن هم نایستاده‌ایم . ما خود شن هستیم.

«یوستین گردر»

  • هیوا

وقتی دیگران کور کورانه حقیقت را دنبال میکنند،

فراموش نکن هیچ چیز حقیقی نیست

  • هیوا

در امتداد نور خورشید

من این دنیای فانی را وداع می گویم

  • هیوا
و نمی‌دانستم که این جماعت چه می‌گویند، چه می‌خواهند و چه هستند. و این صداها و شکل و شمایل که از خود در می‌آورند چیست. تا بدانم با آنها چگونه باشم.
«ادیب وحدانی»
  • هیوا

سلام

امیدوارم که همگی سال خوبی رو شروع کرده باشید.

چند مدتی بود که تاریکی به حال خودش رها شده بود که عمدتاً ناشی از درگیری های زندگی پر مشغله من هستش.

اما الان که دارم برای سال جدید برنامه ریزی میکنم می خوام جدی‌تر رو بلاگ کار کنم و زود ب زود آپدیت کنم ;)

از همه ی دوستانی که نظراتشون رو ارسال کردن هم تشکر میکنم. نظرات شما بسیار دلگرم کننده ست.


با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه

  • هیوا

 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است


اکنون که جهان را بخوشی دسترسیست

هر زنده دلی را سوی صحرا هوسیست

بر هر شاخی طلوع موسی دستیست

در هر نفسی خروش عیسی نفسیست.


روزیست خوش و هوا نه گرمست و نه سرد

ابر از رخ گلزار همیشوید گرد

بلبل بزبان پهلوی با گل زرد

فریاد زند که می باید خورد!

  • هیوا

 (verse)

رو به تاریکی

چنین می‌نماید که زندگی،

همین که هر روز پیش می‌رود،

همین که در درونم گم می‌شود،

محو می‌شود آرام آرام،

هیچ کس به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد،

رفته است آرزویم برای زیستن

ساده گویم، دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم،

دیگر چیزی برایم نمانده است

و نیازم، پایانی است که مرا آزاد می سازد

شامگاهان کبود تابستان به کوره راه ها می روم.
خوشه های گندم به پای من می خلند،
علف های خرد را لگد می کنم،
غرقه‌در خیال، طراوتشان را به زیر پا حس می‌کنم
و گیسوانم را به دست باد می‌سپرم.
سخن نخواهم گفت و هیچ اندیشه نخواهم کرد،
لیک عشق بی مایان روح مرا مست می کند.
در طبیعت به سان یک کولی،
به راه دور خواهم رفت، به راه بس دور
و کامیاب می شوم چنان که گویی با زنی هستم.
  • هیوا